شروع زندگی

روزی که توبدنیا اومدی عید فطر بود و نی نی های زیادی تو بیمارستان بدنیا اومده بودن . مادر بزرگت ( عزیز ) با اینکه بیمار بود و توانایی کمی داشت اما به خاطر علاقه زیاد به تو و آرزویی که داشت تو بیمارستان پیش من موند و از ما مراقبت کرد .
بابامهدی هم که دیگه هیچی ،نگو و نپرس . از خوشحالی رو پاهای خودش بند نبود . برقی تو چشمهاش بود که تا حالا ندیده بودم.![]()

این عکس بیمارستانه وقتی بابا اومده بود دنبالت. راستی یه خاطره جالب ،وقتی داشتیم میبردیمت خونه بابا یه سبد گل خوشگل برات گرفته بود ووقتی تو دستش بود یک دفعه گلها از تو سبد افتادن روی تو و صورت تو پر از گل شده بود .البته کمی هم ترسیدیم که نکنه چیزیت بشه.![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


شروع زندگی
